تبليغاتX
رهاتر از پرنده

سلام بر اهل صلح، دوستی، انسانیت.....

=====================================

تو ایام محرم اون لحظه که دلاتون حسینی شد، خدایی شد، اون لحظه که دلتون شکست و خدا بساطشو از عرش جمع کرد و قلب شما شد پاتوقش، یاد پرنده ی رهایی بیفتید که نمیدونم کی، کِی و کجا بالهاشو نشونه گرفت و زمینگیرش کرد....
"مسافرین گرامی، کمربندهایتان را......"
من که کمربند نیاز نداشتم.... من که مسافر نبودم.... من یه پرنده ی رها بودم.... نه...! من رهاتر از پرنده بودم....
مدت هاست پرواز نکردم، مدت هاست اسیر زمین شدم، نمیدونم آبی ه مهربون ه آسمون رو به چی فروختم ؟ به خاک سرد زمین؟
نمیدونم فرشته های از جنس خدای آسمون رو با کی عوض کردم؟ با آدم برفی های رو زمین؟؟
چشام که ضعیف نشدن.... پس چرا دیگه نمیبینم؟؟؟ چرا پامو که از در میذارم بیرون جز سیاهی آدمها و دنیا هیچی نمیبینم؟
چرا سیاهی آدمها و دنیا رو میبینم و دل ازشون نمیکنم و دوباره پرواز نمیکنم اون بالاها؟
حس بویاییم که خیلی قوی بود..... دیگه چرا سر به سجده که میبرم بوی مهرم دیوونم نمیکنه؟؟ چند وقته قرآنم رو نبردم جلوی صورتم؟ چند وقته بوی کاغذای کهنه و زرد رنگشو مثل سابق حس نکردم؟؟
چادرم چرا بوی " نویی" میده.....؟؟؟
میخوام از خودم امتحان بگیرم.... کتابای درسیتو که باز میکردی قبل خوندن زیر لب چی میگفتی؟؟؟
پاتو از در بیرون نمیذاشتی تا خودتو به خدا نمیسپردی، یادته چی میگفتی؟؟؟؟
ذکر روزهای هفتت چی شده؟
قبل خواب هنوز قرآن میخونی؟ هنوز ذکراشو میگی؟
پس چرا گله میکنی از بد خوابیدن؟
لب هام از خجالت خودشون رو بهم چسبوندن.....باز نمیشن.....
اما هنوز جای امید هست.... قلبم هنوز از کار نیفتاده....
هنوز با شنیدن دعای عهد با رسیدن به جملات آخرش اشکام سرازیر میشن....
جز عهد مهربان پروردگارم رو عهد احدی حساب باز نمیکنم....
دعام کنید برای التیام بال های زخمیم....
دعا کنید برای پروازم
نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388  توسط شوق پرواز  | 


و خدا هست....

سلام


صدایمان را مستقیما از خانه ی مان! میشنوید.....

صدای من رهاتر از پرنده، دختر کاغذی از وبلاگ کاغذی، ثمین دختــــــــــر افغان و نگار از دفتر خاطرات نگار

پیک نیک ه درون خانه ای ه خوبی بود!!!

معطل شدند، معطل شدند، معطل شدند، دویدم، دویدم دویدم، اصرار کردم، اصرار کردم، اصرار کردم....

تا بالاخره هر 4 ضلع ه یک دوستی ه شیرین وطنی دور هم جمع شدند....

و برای اولین بار تعداد دوستان افغانیم به بیش از یک فروند !!! رسید ! :)

خندیدیم و خوش بودیم و خوش گذشت و .... جایتان خالی

در پناه مهربان ترینم شاد باشیم و باشید....

دختر کاغذی:سلام...سلام...دوستان صدای منو دارین؟؟؟؟!!!من صداتون رو ندارم فقط بگم:

جاتون خالیه....


ثمین: همجنان ثمین دختر افغان هستم این بار با حال و هوای رهاتر از پرنده ... و در بن بست هم  راه آسمان باز است...

نگار:جمال رفقا را عشق است و دیگر هیچ


این هم یه عکس 4 نفره!:


نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388  توسط شوق پرواز  | 


و خدا هست...

و همین بهانه برای تا ابدیت زیستن کافی است...

===========================

درست چند روز پیش بود....

خسته از هوای داغ ه تهران زیر لب گفتم.....

بارانم آرزوست....

دقیقا نمیدانم چند سال پیش بود که عاشقش شدم....
عاشق باران....

عاشق حس کردن نم نم باران.

عاشق ردپای تر باران بر صورتم...

عاشق بوسه های باران بر بدن مرتعش از سرمای لذت بخش هوا

عاشق آن هوای پاک که ریه هایم بی رحمانه و با ولع میبلعندش

عاشق قطرات اشکم که گم میشوند در بی انتهایی ه قطرات باران

و عاشق لبخند رضایتم از "بودن" زیر باران....

وجود میابم با باران....

تازه میشوم با باران

جان میگیرم با باران

و امروز با باران بودم!
قدم زدم... قدم زدم... قدم زدم....
غسل یافتم و ....
.

.

.

رها شدم....


رهاتر از یک پرنده....



نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط شوق پرواز  | 


سلام بر اهل صلح، دوستی، انسانیت

===============================

-کلافه ام

سردرگم و بی قرار....
بی قرار چه؟
بی قرار که؟
نمیدانم.....
مثل همیشه بی دلیل....
و شاید مبتلا شدن به درد همیشگی ام " افسردگی فصلی "
که با آغاز فصل های سرد سراغ بنده های احساس میرود....
من هم یک بنده ی احساس تمام عیار!


-باید برای ماهنامه ی انجمن بنویسم.... نشدنی است!
ذهن یاری نمیکند. قلم نمینویسد....


- دل تنگم.... برای صفا و صمیمت خانه مان

گاهی احساس میکنم ایکاش " خانه " نداشتیم! " اتاقکی " داشتیم
که خواسته یا ناخواسته دور هم جمع بودیم!
بیشتر از 24 است "پدر " را ندیده ام. صبح دیروز خواب بودم که رفت
تا 9:30 شب نبودم و نبود. وقتی هم که آمدم نیامده بود. از فرط خستگی گذشتم از خیر یک شب با خانواده بودن! از "دوست" یاد گرفتم و مستقیم به طبقه ی بالا و سکوتش پناه بردم و  خوابم برد!
و باز هم وقتی بیدار شدم پدر نبود....

- از صبح جز صدای زیبای معین و ترانه ی الهه ی نازش
چیزی نشنیدم!
به محض اینکه خلوتم را بهم بزنم و با خانواده تجدید دیدار کنم سرزنش خواهم شد!
بابت صدای بلند ضبط....!!


-هیچ صدایی و هیچ جمله ای تا این حد برایم غیر قابل تحمل نبوده است
" تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش است "

- خواندن وبلاگ تک تکتان برام لذتی عجیب به همراه دارد....
الحق که در مقابل تک تکتان احساس " عدم " بودن میکنم
میستایم هنرمند بودنتان را....
شعرهایتان را، نوشته هایتان را و احساستان را


- پراکنده گوییم را به بزرگواری خودتان نادیده بگیرید!!
باید مینوشتم زیرا:
"گاهی که اینگونه دلتنگ می شوم دیواری کوتاهتر از نامه پیدا نمی کنم که پرش کنم از
زجر ملتهب این دقیقه های زرد!
دقیقه هایی که انگار یاد گرفته اند تا می توانند منبسط باشند..!!! کشدار و لجوج!!
آخ اگر بدانی چه دهن کجی میکنند با چشمان خیسم ..."


- اگر مرهمی برای یک دل بی قرار و بی تاب یافتید بی خبرم نگذارید!

برقرار باشید و سبز...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  توسط شوق پرواز  | 



سلام بر اهل صلح، دوستی، انسانیت

============================

تقدیم به کسی!نه هرکسی،نه ناکسی! ...

به او که زبان اشک را میفهمد...به او که  هنوز گریه کردن میداند

به دوست خوبم که مدتی از هم دوریم....

لطفا از هرگونه برداشت از این شعر و این دوست و هر گونه خیالبافی و داستان سرایی و ... خودداری شود!

مهربانم ، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد.

و کمی ،

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده،

و شب و روز دعایش این است ؛

زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد....

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که دنیایش را ،

همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو ،

پیوند زده

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ، ای خوب !

یک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر اندیشه شعر است و شعور !

پر احساس و خیال است و سرور !

مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد ؛

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا میکند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

=============================

love,peace, humanity

نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388  توسط شوق پرواز  | 


سلام بر اهل صلح دوستی انسانیت

===========================

بالاخره انتخابات هم گذشت....

روز 5شنبه روز غمگینی بود... احساس نبودن و نادیده گرفته شدن داشتم.

احساس بی اهمیتی.... روز رقم زدن آینده کشورم بود و من " حق " شرکت در آن را نداشتم....

ناامید شدم از کشورم و از سیاست هایش...

و فقط، آرزو میکنم آنکه انتخاب خواهد شد به حق بوده باشد و ...

" در خدمت مردم مظلوم افغانستان.... "


دوست عزیزی برایم شعری فرستاده بود که خیلی به دلم نشست :

ليلا مهاجر است كه حرفي نمي زند...  آزرده خاطر است كه حرفي نمي زند

ليلا نماد غربت اين حال وروز ماست...  درد معاصر است كه حرفي نمي زند

ليلا براي رنج كشيدن، تمام عمر...  انگار كه حاضر است كه حرفي نمي زند

گم گشته در هيا هوي رنگ ورياي شهر...  انگار كه كافر است كه حرفي نمي زند

ليلا دلش گرفته از اين كوچه هاي تلخ، فردا مسافر است كه حرفي نمي زند

اين شعر را براي دل او سروده ام ... اين بيت اخر است كه حرفي نمي زند

علی مدد رضوانی

===============================================

love, peace, humanity....


نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388  توسط شوق پرواز  | 


سلام بر اهل صلح، دوستی،انسانیت
================================

حتما همه ی ما برترین عکس های نیم قرن اخیر را دیده ایم.
امروز برای چندمین بار عکس ها را نگاه میکردم.
با دیدن هر کدام از عکس ها غم دنیا را در دلم احساس میکردم.
و به یاد این جمله ی زیبا افتادم:

این تفنگ ها اگر نبودند، نان برای همه بود....


نان برای همه بود...
نان برای همه هست...
نان برای همه خواهد بود....

پس کجاست صلح؟
کجاست دوستی؟
کجاست انسانیت؟


مراسم آماده کردن تشییع جنازه کودک یک پناهنده افغانی در پاکستان
:


چه لبخند زیبایی... چه صورت معصومی
گلی که به همین راحتی پرپرش کردند.........

نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  توسط شوق پرواز  | 


سلام بر اهل صلح دوستی انسانیت
--------------------------------------------------
 به دعوت صاحب وبلاگ " بهار سبز " تصمیم گرفتم سری به انجمن هنرمندان و فرهنگیان افغان بزنم.
5 شنبه به همراه تنها دوست افغانم از 8 صبح راهی شدیم!
به لطف آدرسی که آقای " بهار سبز " دادند حدود 45 دقیقه زیر آفتاب داغ تهران پیاده روی کردیم و بالاخره پرسان پرسان به محل خانه هنرمندان رسیدیم.
ساعت 10 تا 12 جلسه ی انجمن بود و کلاس انیمیشن. با آقای چوپان و محمدی مسئولان انجمن و سایر هنرآموزان  آشنا شدیم.
در نظر اول آقای چوپان خیلی بداخلاق و خشک به نظر میرسیدند و من و دوستم از آمدن پشیمان شدیم!
آقای محمدی که با تجربه تر هم بودند با حوصله و آرام بودند.
بعد از اتمام کلاس به همراه همه ی دوستان راهی کلاس تئاتر شدیم. باز هم گرما و پیاده روی.در راه مختصری با آقای چوپان و آقای شهیدی ( بهار سبز) صحبت کردیم در مورد انجمن ها.
کلاس تئاتر هم خوب و فعال بود. با استادی مهربان و فعال.
حدود ساعت 3:30 کلاس تئاتر را هم به قصد کلاس عکاسی ترک کردیم. حدود 30 دقیقه منتظر استاد بودیم. استاد عکاس مرد نسبتا مسنی بود که بسیار بسیار اخلاق و رفتار و سوادشان به دل مینشست.
علاقه ام به عکاسی زیاد بود و با حضور در این کلاس بیشتر هم شد. آقای چوپان هم قول برگزاری نمایشگاه را به ما دادند از ابتدای کار.
تا حدود ساعت 5:30 کلاس بودیم و بعد خداحافظی کردیم. کلی هم عکس یادگاری گرفتیم که عکس زیر یکی از آن عکس ها است که توسط آقای شهیدی گرفته شد.



دوست داشتم تشکری داشته باشم از مسئولین انجمن که واقعا زحمت میکشیدند و دلسوز جوانان افغان بودند.
موفق باشند.
موفق باشید
موفق باشیم.


نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  توسط شوق پرواز  | 


سلام و سلام نام زیبای خداوند است

--------------------------------------------------------------------------------------

سلام بر اهل صلح، دوستی، انسانیت.

نمیدانم به لینک انجمن هنرمندان و فرهنگیان افغان که در لینک دوستانم گذاشته ام دقت کرده اید یا نه.

دوستی که اتفاقی با وبلاگ ایشان آشنا شدم این انجمن را به من معرفی کردند و اگر عمری بود

عضو این انجمن فعال و مفید خواهم شد.

برایم خیلی جالب بود. فعالیت های هنری عده ای جوان هنردوست

من فکر میکنم بودن و فعالیت در چنین گروه هایی نه تنها به سود خود ما هست

بلکه نامی از کشورمان برده میشود و میتوانیم اعلام وجود کنیم.

افغانستان هم زنده است. افغانستان هم جوان دارد. هنرمند و هنردوست دارد.

افغانستان فقط جنگ نیست....


مطلب زیر را در سایتی خوانده بودم بخوانید و لذت ببرید:

دل آدم می خواهد که روی یک ورق بنویسد «غرور» و غرور یعنی عشق به وطن و هم وطن، یعنی با دست خویش برای خود سرپناه ساختن، یعنی«دست در دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد»، یعنی پیش جهانیان سربلند زنده گی کردن و از جیب خویش نان خوردن.

«غرور» یعنی صادقانه برای وطن و هم وطن خویش خدمت کردن، یعنی با دست خویش خوردن، به پای خویش ایستادن، با چشم خویش دیدن، با زبان خویش سخن گفتن، با مغز خویش اندیشیدن، با گوش های خویش شنیدن و با اراده خویش تصمیم گرفتن تا بتوان گفت: «وطن عشق تو افتخارم».

«غرور» به معنای جنگ نیست، به معنای برادرکشی نیست، به معنای ضدیت نیست، به معنای تعصب نیست، به معنای برتری جویی نیست، به معنای ظلم نیست، به معنای دزدی نیست، به معنای نفاق نیست، به معنای خود را مسلمان و دیگران را کفر دانستن نیست، به معنای توهین نیست، به معنای وطن فروشی نیست، به معنای فساد نیست، به معنای خیانت نیست، به معنای تحقیر نیست و حتا به معنای ریشخند کردن نیست.
«غرور» به معنای دست به دست هم دادن است، به معنای احترام متقابل است، به معنای صداقت است، به معنای امانت است، به معنای زیر بار ظلم نرفتن است، به معنای بی شرمانه گدایی نکردن است، به معنای اتحاد است، به معنای کارکردن است، به معنای غذا به میل خود خوردن و آب به میل خود نوشیدن است، به معنای حق بینی است و غرور به معنای «غرور» است


شاد باشید و سلامت

نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388  توسط شوق پرواز  | 


سلام وسلام نام زیبای خداوند است....

-------------------------------------------------------------------

سلام بر اهل صلح، دوستی، انسانیت.

دوستان گرامی رهاتر از پرنده جای جنگ و دعوا و نژادپرستی و قوم پرستی نیست

متاسفانه امروز با بدترین نظراتی که ممکن بود مواجه شدم.

من از دوستان خوبم فقط یک سوال کردم که همگی با منطق جواب دادن نه قصد توهین به ملیتی

را داشتم و نه توهین کردم.

جای تعصبات بی جا در این وبلاگ نیست.

نظراتی هم که کوچک ترین توهینی به مذهب خاصی ملیت خاصی، دین خاصی داشته باشد

حذف خواهد شد.( مثل امروز)

متاسفانه دوستانی با اسم دوستان بنده نظراتی برایم گذاشتند و باعث شدند هم من از دوستان

برنجم هم دوستان از من از جمله " صدای جوان عزیز "

پس نظر خصوصی تعطیل!( مگر اینکه واقعا نیاز باشه)

نتیجه ای که از پست قبل گرفتم:

صحبت میرزا ملامت عزیز

آنچه مهم است اندیشه من است نه آنچه رهگذری در نظراتم مینویسد.

قسمت عکس دختر بچه ها را ادامه نخواهم داد، بابت مشکلاتی که دوستان با جنبه! پیش آوردند.

بحث در این موارد تمام است. حتی نظری در این رابطه داده نشود لطفا

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روز پدر را به همه پدران عزیز در سراسر جهان تبریک عرض میکنم.

پدر خودم و پدر شما دوستان گلم

شعری به مناسبت روز پدر :

شاعر دنيا، من اگر بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه در صحرا، من اگر بودم
آب حياتم در دستان پدرم بود
واي اگر گندم،پوست تنم بود
ان که با دستانش، منو مي کاشت پدرم بود
ريشه ام را در خاک اگر مي گذاشت پدرم بود
پدر جونه، پدر روحه، پدر دينه و ايمونه
پدر خسته، پدر بيزار،از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
پدر نوره، پدر امّيد، پدر عشقه که مي مونه
پدر خندون، ولي گريون، از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه

========================================

peace, love, humanity

ع.ع

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388  توسط شوق پرواز  |